23 July 2012

گفتم فراموش‌م مکن، گفتا تو در یادی مگر؟

مصاحبه چیزی حدود نیم ساعت تا چهل دقیقه طول کشید (نورم‌ش بین پنج تا پانزده دقیقه است)‏. به گمان‌م می‌خواست تمام زبان فرانسه را برای‌ش درس بدهم. خانم‌ای آمده بود دخترش را ثبت‌نام کند و مرا نجات بدهد.‏
برگشتیم توی دفترِ کارش. لبخندِ خونسرد‌‌انه‏ای گذاشتم روی صورت‌م که یعنی به درک که مرا نگیری. توی دل‌م هزاربار گفتم "قرارداد ببند. قرارداد ببند"‏. ساعت‌های خالی‌ام را پرسید و گفت برای کلاس دیگرشان که ده روز بعد شروع می‌شود، با این شرط که تعداد به حد نساب برسد، تماس خواهد گرفت.‏
ظهر را رفتم عیادت مادربزرگ. جراحی شده بود و در کلافگیِ میان بی‌هوشی و به‌هوش آمدن ناله می‌کرد.‏ راهم را کشیدم و رفتم خانه‌ی دوست‌م که همان نزدیکی بود و چاهار لیوان چای خوردم. کمی استراحت کردم. بعد رفتم یه شلوارک کتان قرمز برای خودم خریدم با دوتا تی‌شرت، یکی قهوه‌ای و یکی لیمویی. وقتی رسیدم خانه قهوه‌ای و قرمز به نظرم قشنگ‌تر بودند باهم. پوشیدم. قرص خوردم و بالشت را فشار دادم روی پیشانیِ پر‌دردم.‏
پ.ن: در بک‌گراند ذهنم هستی. زیاد. اما نمی‌توانم تمرکز کنم. حتی نمی‌توانم سعی کنم. در عوض درفت موبایل‌م چیزهایی دارد برای تعریف کردن. برای وقتی برگشتی.‏
پ.ن: گفتم ندادی دل به من، گفتی تو جان دادی مگر؟ به همین صراحت.‏

No comments:

Post a Comment