مصاحبه چیزی حدود نیم ساعت تا چهل دقیقه طول کشید (نورمش بین پنج تا پانزده دقیقه است). به گمانم میخواست تمام زبان فرانسه را برایش درس بدهم. خانمای آمده بود دخترش را ثبتنام کند و مرا نجات بدهد.
برگشتیم توی دفترِ کارش. لبخندِ خونسردانهای گذاشتم روی صورتم که یعنی به درک که مرا نگیری. توی دلم هزاربار گفتم "قرارداد ببند. قرارداد ببند". ساعتهای خالیام را پرسید و گفت برای کلاس دیگرشان که ده روز بعد شروع میشود، با این شرط که تعداد به حد نساب برسد، تماس خواهد گرفت.
ظهر را رفتم عیادت مادربزرگ. جراحی شده بود و در کلافگیِ میان بیهوشی و بههوش آمدن ناله میکرد. راهم را کشیدم و رفتم خانهی دوستم که همان نزدیکی بود و چاهار لیوان چای خوردم. کمی استراحت کردم. بعد رفتم یه شلوارک کتان قرمز برای خودم خریدم با دوتا تیشرت، یکی قهوهای و یکی لیمویی. وقتی رسیدم خانه قهوهای و قرمز به نظرم قشنگتر بودند باهم. پوشیدم. قرص خوردم و بالشت را فشار دادم روی پیشانیِ پردردم.
پ.ن: در بکگراند ذهنم هستی. زیاد. اما نمیتوانم تمرکز کنم. حتی نمیتوانم سعی کنم. در عوض درفت موبایلم چیزهایی دارد برای تعریف کردن. برای وقتی برگشتی.
پ.ن: گفتم ندادی دل به من، گفتی تو جان دادی مگر؟ به همین صراحت.
No comments:
Post a Comment