09 June 2013


من اگر قدرتِ خبیثانه‎ای می‎داشتم، داشتنِ دوست‎پسر را برای همچین سنّی و مخصوصن برای همچین موجودی غیرقانونی می‎کردم. آدم باید "ها" که کرد، دهن‎ش بوی شیر ندهد و ضمنن از چشم‎هایش هم زهر نریزد، تا بتواند بعدش دوست‎پسر هم داشته‎باشد. خیلی که فهمیده‎تر شد می‎تواند با دوست‎های دوست‎پسرش که ما باشیم و سنّ خرِ موسا را داریم هم بُر بخورد. بعد از آدم می‎پرسند چرا علیه‎ش جبهه گرفته‎اید؟

آخرش این‎که چارتا نرِ خرِ پیراهن پاره کرده، رفتیم توی اتاق نشستیم به حرف زدن و اعصاب خورد کردن پیرامون مساله‎ی این دخترک. همه‎مان هی بغض می‎کردیم وسط گله و شکایت‎ها. بس که اصلن توی شان‎مان نبود. بس که بازی می‎خوردیم از این بچّه. جمعِ ما اصلن جمعِ این حرف‌ها نبود که. دخترک همه‎مان را انداخته‎بود به جانِ هم. یَک وضعِ خاله‎زنک‎بازی‎ای شده‎بود بیا و ببین. آخرش هم دیدیم تا خودِ بدگِل‎ش نباشد نمی‎شود نشست محکوم‎ش کرد و ازش دفاع کرد. لبخند زدیم، دست دادیم که خسته نباشی مهندس، خسته نباشی دکتر، و از اتاق زده‎بودیم بیرون به هندوانه خوردن، که مثلا آی همه‌گان بدانید که ما آشتی کردیم با هم. گفتم بیایم خانه کمی گریه کنم، سیگاری روشن کنم. اصلن ترجیح می‎دهم به او فکر کنم. به این‎که فردا باران می‎آید

No comments:

Post a Comment