من اگر قدرتِ خبیثانهای میداشتم، داشتنِ دوستپسر را برای همچین سنّی و مخصوصن برای همچین موجودی غیرقانونی میکردم. آدم باید "ها" که کرد، دهنش بوی شیر ندهد و ضمنن از چشمهایش هم زهر نریزد، تا بتواند بعدش دوستپسر هم داشتهباشد. خیلی که فهمیدهتر شد میتواند با دوستهای دوستپسرش که ما باشیم و سنّ خرِ موسا را داریم هم بُر بخورد. بعد از آدم میپرسند چرا علیهش جبهه گرفتهاید؟
آخرش اینکه چارتا نرِ خرِ پیراهن پاره کرده، رفتیم توی اتاق نشستیم به حرف زدن و اعصاب خورد کردن پیرامون مسالهی این دخترک. همهمان هی بغض میکردیم وسط گله و شکایتها. بس که اصلن توی شانمان نبود. بس که بازی میخوردیم از این بچّه. جمعِ ما اصلن جمعِ این حرفها نبود که. دخترک همهمان را انداختهبود به جانِ هم. یَک وضعِ خالهزنکبازیای شدهبود بیا و ببین. آخرش هم دیدیم تا خودِ بدگِلش نباشد نمیشود نشست محکومش کرد و ازش دفاع کرد. لبخند زدیم، دست دادیم که خسته نباشی مهندس، خسته نباشی دکتر، و از اتاق زدهبودیم بیرون به هندوانه خوردن، که مثلا آی همهگان بدانید که ما آشتی کردیم با هم. گفتم بیایم خانه کمی گریه کنم، سیگاری روشن کنم. اصلن ترجیح میدهم به او فکر کنم. به اینکه فردا باران میآید
No comments:
Post a Comment