12 May 2013


این روزهایم را به درس خواندن می‎گذرانم. دغدغه‎‎ی درس خواندن (فقط دغدغه‎اش) روی تمام روزهایم سایه انداخته. چند ساعت در روز امّا وادارم می‎کند بنشینم پشت میزِ چوبی صورتی‎ام و بخوانم. اوایل سخت بود خواندن. حالا ولی شیرین شده. پاقدم‎ش زندگیِ این روزها را شیرین کرده. طبیعتا هنوز در مرحله‎ی دریافت سیگنال‎های نه چندان معتبر هستم. هیچ چیز هم از زندگیِ مرد نمی‎دانم. فقط دست‎م را که می‎گذارم روی قلب‎م، آن‎جای‎ش که مرد نشسته، یک حسّی مثل پرزهای تنه‎ی درختِ فونتن، بلند می‌شود می‌چسبد به دیواره‎ی سینه‎ام. اصلا همین هم شد که تنگِ غروبی رفتم چاهارتا دفتر رنگ و وارنگ خریدم، زدم به بغل و قدم‎زنان برگشتم خانه. رنگ می‎ریزم به دفترهایم. رنگ می‎ریزم به لباس‎هایم. موها را اما همین‎طوری دوست دارم. صبح‎ها به چه شوقی بیدار می‎شوم، آماده می‎شوم برای دیدن‎ش.
آمده نشسته وسطِ دل‎م. امّید که این فنّ شریف مایه‎ی حرمان نشود.

No comments:

Post a Comment