این روزهایم را به درس خواندن میگذرانم. دغدغهی درس خواندن (فقط دغدغهاش) روی تمام روزهایم سایه انداخته. چند ساعت در روز امّا وادارم میکند بنشینم پشت میزِ چوبی صورتیام و بخوانم. اوایل سخت بود خواندن. حالا ولی شیرین شده. پاقدمش زندگیِ این روزها را شیرین کرده. طبیعتا هنوز در مرحلهی دریافت سیگنالهای نه چندان معتبر هستم. هیچ چیز هم از زندگیِ مرد نمیدانم. فقط دستم را که میگذارم روی قلبم، آنجایش که مرد نشسته، یک حسّی مثل پرزهای تنهی درختِ فونتن، بلند میشود میچسبد به دیوارهی سینهام. اصلا همین هم شد که تنگِ غروبی رفتم چاهارتا دفتر رنگ و وارنگ خریدم، زدم به بغل و قدمزنان برگشتم خانه. رنگ میریزم به دفترهایم. رنگ میریزم به لباسهایم. موها را اما همینطوری دوست دارم. صبحها به چه شوقی بیدار میشوم، آماده میشوم برای دیدنش.
آمده نشسته وسطِ دلم. امّید که این فنّ شریف مایهی حرمان نشود.
No comments:
Post a Comment