اتفاقات معنای خاصّی نمیدهند. اتفاقات هیچ معنایی نمیدهند. اینقدر هیچ معنا و سر و تهی ندارند که آدم را میرسانند به مرحلهی پتو به سر کشیدن. اینقدر هیچ سر و ته، و مخصوصا هیچ تهی، ندارند که آدم میتواند از همهکس و همهچیز خسته شود. از همهی اتفاقات افتاده و نیفتاده دلزده شود. اصلا دیگر دلش هیچچیز نخواهد. مزّهی زندگی بپّرد. بشقابِ آینده یخ کند اینقدر که لفتش داد. توی غروبِ بارانیِ شلوغِ خیابان، یکهو ناامیدی بخزد توی پیراهن و شال و یقهی نمناکش و مورمورش شود. بیکلید، پشتِ در بماند و دلش ریش شود از همهی کسانی که هستند و مخصوصا آنهایی که نیستند. آدم باید گریههایش را که کرد، برود آن دوردورها دنبالهی کارِ خویش گیرد. البته اگر اینقدر ساده باشد که فکر کند توی خودش میتواند معنایی پیدا کند.
No comments:
Post a Comment