18 May 2013

اتفاقات معنای خاصّی نمی‎دهند. اتفاقات هیچ معنایی نمی‎دهند. این‎قدر هیچ معنا و سر و ته‎ی ندارند که آدم را می‎رسانند به مرحله‎ی پتو به سر کشیدن. اینقدر هیچ سر و ته، و مخصوصا هیچ ته‎ی، ندارند که آدم می‎تواند از همه‎کس و همه‎چیز خسته‎ شود. از همه‎ی اتفاقات افتاده و نیفتاده دلزده‎ شود. اصلا دیگر دل‎ش هیچ‎چیز نخواهد. مزّه‎ی زندگی بپّرد. بشقابِ آینده یخ کند این‎قدر که لفت‎ش داد. توی غروبِ بارانیِ شلوغِ خیابان، یک‎هو ناامیدی بخزد توی پیراهن و شال و یقه‎ی نمناک‎ش و مورمورش شود. بی‎کلید، پشتِ در بماند و دل‎ش ریش شود از همه‎ی کسانی که هستند و مخصوصا آن‎هایی که نیستند. آدم باید گریه‎هایش را که کرد، برود آن دوردورها دنباله‎ی کارِ خویش گیرد. البته اگر این‎قدر ساده باشد که فکر کند توی خودش می‎تواند معنایی پیدا کند.

No comments:

Post a Comment