23 November 2013

هردفعه با دبیرها یا بچه‌ها صحبت می‎کنم حتمن بحث رو می‎کشم به جایی که مطمئن بشم می‎دونن من شیش سال پدرِ تحصیلاتِ آکادمیک رو درآوردم، و مخصوصن کاملن روشن بشن که نباید منو با خانومای متاهلِ تو خونه‎مونده‎ی بی‎سوادِ بعد از عمری تصمیم به درس‎خوندن‎گرفتنده قاطی کنن. منتاها امروز دبیره از اول تا آخر خنده‎ش بود. بس که هی مشاور نداشتم، تکلیف نداشتم، سرِ وقت نبودم، امتحان پیچوندم، رشته‎ی تاپ هم می‎خوام. آخرِ کلاس برگشت به‎م گفت "واسه امتحانِ فردا بخونیا، بزبزِ قندی". یه‎جوری گفت عینِ وقتی که مامانم بم می‎گفت؛ یه‎جوری که عینِ چارده‎سالگی‎م سرمو کج کردم به راست که "چشم". خندید گفت "قربونِ دخترم برم". 
من؟ چه خوشال بودم تا خونه واسه خودم. بس‌که این روزا همه واسم تکرار کردن که بزرگ شدم. من اصن خیلی ساله که بزرگ‎م. منتاها چینِ رو پیشونی‎م ینی کسی نباید در این مورد بام حرفی بزنه.

No comments:

Post a Comment