هردفعه با دبیرها یا بچهها صحبت میکنم حتمن بحث رو میکشم به جایی که مطمئن بشم میدونن من شیش سال پدرِ تحصیلاتِ آکادمیک رو درآوردم، و مخصوصن کاملن روشن بشن که نباید منو با خانومای متاهلِ تو خونهموندهی بیسوادِ بعد از عمری تصمیم به درسخوندنگرفتنده قاطی کنن. منتاها امروز دبیره از اول تا آخر خندهش بود. بس که هی مشاور نداشتم، تکلیف نداشتم، سرِ وقت نبودم، امتحان پیچوندم، رشتهی تاپ هم میخوام. آخرِ کلاس برگشت بهم گفت "واسه امتحانِ فردا بخونیا، بزبزِ قندی". یهجوری گفت عینِ وقتی که مامانم بم میگفت؛ یهجوری که عینِ چاردهسالگیم سرمو کج کردم به راست که "چشم". خندید گفت "قربونِ دخترم برم".
من؟ چه خوشال بودم تا خونه واسه خودم. بسکه این روزا همه واسم تکرار کردن که بزرگ شدم. من اصن خیلی ساله که بزرگم. منتاها چینِ رو پیشونیم ینی کسی نباید در این مورد بام حرفی بزنه.
من؟ چه خوشال بودم تا خونه واسه خودم. بسکه این روزا همه واسم تکرار کردن که بزرگ شدم. من اصن خیلی ساله که بزرگم. منتاها چینِ رو پیشونیم ینی کسی نباید در این مورد بام حرفی بزنه.
No comments:
Post a Comment