یک گونه آدمیزاد در دنیا وجود دارد، که دلش نمیخواهد چیزهای دوستداشتنی/کهنهی زندگیاش را دور بریزد. یا بگذارد دمِ در. کفشهای پارهشده، جینهای کهنه و سرِ زانو سفیدشده، کیفهای کتانیِ رنگورورفته، عینکآفتابیِ خش شده، کلاهِ صدبار از شمالبرگشته و آفتابخورده، حتّا حتّا جورابهای قشنگِ سوراخشده، همه را میگذارد تهِ کمدش/قفسهاش/جعبههای تهِ انباریاش؛ رویش هم یک لیبل میچسباند با این عنوان: "شاید روزی کوهی".
آدم دلش تنگ میشود. وگرنه همهمان واقفیم که آخر کوه کجا بود حالا؟
آدم دلش تنگ میشود. وگرنه همهمان واقفیم که آخر کوه کجا بود حالا؟
No comments:
Post a Comment