پدربزرگِ مادری "شیدایی" است. برادرهایش هم طبعن همگی شیدایی بودند. مادرها و بعضن پدرهامان -پسرعموهای مادرها- هم شیدایی بوند. هرکدام یکجور زندگی و ایل و طایفه، یکجور سرنوشت، یکجور مرگ. طایفهی ما هم چیزِ عجیبغریبی بود. یک ایل آدمِ شیدا. بخواهم تشبیه کنم، مثل روحهای سرگردانی هستیم توی بیابان. ظاهرمان چیزی نشان نمیدهد البته؛ باید بیایید از نزدیک دقت کنید. آدمهای سرگردان و آرزومند و واله. همیشه دنبال چیزی در جایی دیگر و در زمانی دیگریم. همیشه بیقراریم و داریم فرار میکنیم. و به قولِ یونان عزیز آدمی که میگریزد از گم شدن نمیترسد. ماها اساسن انسانهای گمی هستیم. اینیکی را از همان دور هم میتوانید تشخیص دهید. بلاتکلیفایم، آزمندیم، بلندپرواز و خیالبافیم، یا توی گذشته نشستهایم یا داریم توی آیندهی نیامده قدم میزنیم و نقشه میکشیم. یکهو گموگور میشویم، یکهو ظاهر میشویم. مدتی نیستیم، بعد میآییم و خوبزمانی هست میشویم، بعدش دوباره دیگر نیستیم. نمیدانم دیگر چطور توضیح بدهم آدم شیدا چطوری است. همین ما، همینی که هستیم، یعنی شیدا. بد چیزی هم نیست. ولی دلهامان همیشه تنگ است. مثلن نمیشود ما را به عنوان شاخص دلتنگی انتخاب کرد، چون ما دیگر شورش را درآوردهایم. اه.
No comments:
Post a Comment