13 April 2014



دراز کشیده‌بودم کنارش، به شکم، مست، خیلی مست. دست‌شو برده‌بود زیر تیشرت‌م و پشت‌مو نوازش می‌کرد. پرت شدم به هفت‌سالگی‌م. به قبل‌ترش، به بعدترش، به شبایی که خوابم نمی‌برد و مامان -بی که من حرفی بزنم- از رو غریزه فکر کرده‌بود این کار آروم‌م می‌کنه لابد، و می‌کرد هم. تو سکوت می‌نشست کنارم، به پهلوی راست می‌خوابوندم و دست می‌کشید به پشت برهنه‌م. بعد من بودم و خواب شیرین کودکی. به خودم اومدم دیدم تکیه‌شو داده به بازوی چپ‌ش و داره یه چیزایی می‌گه. من خودم نفهمیدم کی چشمام داغ شد. نفهمیدم کی گریه کردم. نفهمیدم کی حرفی از مامان زدم. فقط دیدم داره الاهی‌بمیرم‌گویان آروم‌م می‌کنه. یه‌چیزایی می‌گفت از مامان‌ش و مامانِ مامان‌ش. خیلی مامان‌ای شده‌بود جو. پوست‌م بوی شیر می‌داد، بوی نوزاد، بوی تشک بچگی‌م. بعدشم یادم نیس کی خوابم برد. صب که بیدار شدم دیدم حالم خوب نیست. دیدم چقدر خیلی‌وقته که حالم خوب نیست. دیدم چقدر دارم ضعیف می‌شم. ترسیدم.
آدم فکرشم نمی‌کنه دورترین چیزها، اینقدر نزدیک به سطح باشن، درست زیر پوست‌ش.

No comments:

Post a Comment