یکجور رسم ناخوشایندی هم توی خانوادهی ما هست، که وقتی کسی میمیرد دیگر اسمی ازش بهمیان نمیآوریم، خاطراتش را بلند بلند مرور نمیکنیم، و مسائل حقوقیاش هم پشت درهای بسته حل میشود. آلبومهای عکس به بالاترین و دورترین کمد منتقل میشوند و خودمان هم پناه میبریم به بالاترین ارتفاع ساختمان و بالاترین ارتفاعِ آدمگریزی. فردای تشییعجنازه هم اثری از لباس و ساعت و عینک و هیچچیز دیگر آن آدمِ رفته نیست. اگر هم خداییناکرده غریبهای آشنایی کسی که چندان با رسم ما آشنا نباشد، یکهو اسم یک رفته را بهمیان بیاورد سکوت میکنیم و توی ذهنمان میگردیم که چطور بحث را عوض کنیم. ما موسویها گریههامان را میبریم توی تختخواب و زیرِ دوش و بالای کوه و کنارِ عرق. حتا فکر نمیکنم یکیمان دوستی چنان صمیمی داشتهباشد که برود توی بغلش هایهای کند. دوست که البته داریم؛ از قضا انسانهای عیاش و رفیقبازی هم هستیم؛ ولی بعید میدانم یکیمان پیش صمیمیترین و ندارترین دوستش گریه کردهباشد.
حالا همین وضع را تعمیم بدهید به روابطِ به هر دلیلی تمامشده. به آدمهایی که دیگر نمیبینیمشان. نه اسمی، نه عکسی، نه یادگاریای. از آنطرف هی نردبان میگذاریم میرویم توی بالاترین و دورترین کمد دنیا را میگردیم و یک عکس از کودکیمان پیدا نمیکنیم؛ لابد چون مادری، پدری، مادربزرگی، کسی توی عکس دارد لبخند میزند، یا حواسش نیست و دارد با کناریاش حرف میزند. این است که برای عکسپیدانکردنمان هم غصه میخوریم که آخر اصلن چرا باید کسی برود که حالا ما نتوانیم عکسهامان را مرور کنیم؟
خب ما هم آدمیم و دلمان هم -کارهای برعکس دنیا- نازک است. برای همین هم هست که ما موسویها عمرمان کم است. اینقدر که خونِ دل میخوریم یواشکی. برای همین هم هست که هیچکجا و پیش هیچکس پابند نمیشویم، مدام در حال چمدان بستنایم، و مدام دلمان میشکند، و سفر و دلبریدن بخشی از ژنتیکمان شده؛ که آن هم اگر برادرم -تنها موسوی باقیِ مانده با قابلیت انتقال فامیلی- همچنان به روند زندگیاش ادامه بدهد، بعد از ما نسل موسوی تمام میشود، و خوشبختانه دیگر کسی با این ژنتیک خراب از نسلِ ما باقی نمیماند که برود بالای نردبان گریه کند.
پ.ن: بعد از کلی گشتن و زیر و رو کردن، از آنهمه عکس و آلبوم کودکی، فقط همین را توانستم با تکیه بر شانسم پیدا کنم. که خون موسویِ جاری در رگها مجبورم کرد کاتش کنم. از آدمهایی که دستوپاشان توی عکس است، دو نفرشان دیگر میان ما نیستند. این هم دلیل کات.
حالا همین وضع را تعمیم بدهید به روابطِ به هر دلیلی تمامشده. به آدمهایی که دیگر نمیبینیمشان. نه اسمی، نه عکسی، نه یادگاریای. از آنطرف هی نردبان میگذاریم میرویم توی بالاترین و دورترین کمد دنیا را میگردیم و یک عکس از کودکیمان پیدا نمیکنیم؛ لابد چون مادری، پدری، مادربزرگی، کسی توی عکس دارد لبخند میزند، یا حواسش نیست و دارد با کناریاش حرف میزند. این است که برای عکسپیدانکردنمان هم غصه میخوریم که آخر اصلن چرا باید کسی برود که حالا ما نتوانیم عکسهامان را مرور کنیم؟
خب ما هم آدمیم و دلمان هم -کارهای برعکس دنیا- نازک است. برای همین هم هست که ما موسویها عمرمان کم است. اینقدر که خونِ دل میخوریم یواشکی. برای همین هم هست که هیچکجا و پیش هیچکس پابند نمیشویم، مدام در حال چمدان بستنایم، و مدام دلمان میشکند، و سفر و دلبریدن بخشی از ژنتیکمان شده؛ که آن هم اگر برادرم -تنها موسوی باقیِ مانده با قابلیت انتقال فامیلی- همچنان به روند زندگیاش ادامه بدهد، بعد از ما نسل موسوی تمام میشود، و خوشبختانه دیگر کسی با این ژنتیک خراب از نسلِ ما باقی نمیماند که برود بالای نردبان گریه کند.
پ.ن: بعد از کلی گشتن و زیر و رو کردن، از آنهمه عکس و آلبوم کودکی، فقط همین را توانستم با تکیه بر شانسم پیدا کنم. که خون موسویِ جاری در رگها مجبورم کرد کاتش کنم. از آدمهایی که دستوپاشان توی عکس است، دو نفرشان دیگر میان ما نیستند. این هم دلیل کات.

No comments:
Post a Comment