24 May 2014

توی یک شرکت صادرات/واردات مشغول به کار شده‌ام. اولین تجربه‌ی کاری‌ام را شروع کرده‌ام و طبعن هیجان‌زده‌ام. توی روز دوم کاری با یک شرکت فرانسوی وارد معامله شدم و رئیسم -آقای کا- دارد بال درمی‌آورد از استخدام‌م.
هفته‌ی اول را -به‌صورت آزمایشی- سپری کردم و امروز رسما اولین روز کاری‌ام است. از آن‌جا که رئیسم دارم به‌م افتخار می‌کند، بزرگ‌ترین میز را آن‌هم در یک اتاق مستقل انتخاب کرده‌ام و وسایل‌م را یله داده‌ام روی‌ش. اتاق‌م یک پنجره‌ی بزرگ دارد که مع‌الاسف رو به جای خاصی باز نمی‌شود. مگر از نظر شما یک حیاط فسقلیِ قرن بیست‌ویکمی با دوتا مرغ و خروس و یک پارکینگ چندطبقه در بک‌گراند، چندتا شیروانی زنگ‌خورده و یک پنجره با پرده‌های کنارزده در دوردست، منظره‌ی جالبی باشد.
روی‌هم رفته دارد به‌م خوش می‌گذرد؛ و اگر امکان‌ش بود که بشود در نیم‌روز سیگاری هم گیراند از خوش هم خوش‌تر می‌گذشت.
از ساعت دوازده ظهر به بعد فقط من توی شرکت پیدایم می‌شود و آقای رئیس؛ که از دوستان دور هم هست و نمی‌دانم این شوخ‌طبعی و صمیمیت‌ش می‌تواند راهی باشد برای این‌که بتوانم در ظهر خلوت و ساکت شرکت سیگار بکشم یا نه. انی‌وی. برای اولین روز کاری‌ام ماکارونی چرب و چیلی آورده‌ام؛ ولی از آن‌جا که آقای کا تعارف کرد از بیرون ناهار بگیرد و من قبل‌ش حتا یک تعارف کوچک هم نزده‌بودم که اگر گرسنه‌اید من ناهار دارم، دیگر روی‌م نشد ناهارم را بخورم و صدالبته که دعوت‌ش را هم قبول نکردم. از این‌جا بدو بدو می‌روم خانه دوش می‌گیرم و بعدش می‌روم کمک برای اثاث‌کشی دوتا از دوست‌هام.
از حالا دلم برای تشک گرم و نرم و خنک آخرِ شب‌م تنگ شده. اما خوشحالم. یعنی حالم واقعا خوش است.
یادم باشد فردا جاقلمی و استیکر و مدادهای رنگ‌ و وارنگ‌م را بیاورم، میزم کمی زنده شود.
هیه.

No comments:

Post a Comment