26 September 2012


وسایل را هیچ‌جوره نمی‌توانم جمع کنم. به هرچه نگاه می‌کنم، نه جا دارم که ببرم، نه دل‌ش را دارم که بگذارم‌ش بماند. این است که یک چمدان و دو تا ساکِ برزنتیِ بزرگ را پر کرده‌ام و هنوز هم چیز‌هایی پیدا می‌شود برای چپاندن گوشه و کنار ساک. این‌ها جدا از لباس‌هایی است که باید با کاور و روی دست حمل کنم.
فکر می‌کنم خودم باید زودتر، با یک چمدان سبک، بروم اصفهان و باقی را بگذارم هفته‌ی بعد که می‌آیند برایم خانه بگیرند، بیاورند با خودشان. حالا عزا گرفته‌ام که چی از همه مهم‌تر است و لیاقت بیشتری دارد برای نشستن توی تنها چمدانِ ممکن.
کاش روزهای خوشی بیایند. کاش.

No comments:

Post a Comment