یک روزهایی هم بود که آدم
میتوانست راحت حرفش را بزند، راحت معاشرت کند، راحت بگوید، راحت بنشیند، راحت
برخیزد. نفهمیدم کِی شد و چی شد و چرا شد که اینقدر سوءتفاهم و سوءبرداشت و جدل
ریخت روی روابط و آدمهای زندگیم. یعنی یادم نمیآید از کجا من دیگر نتوانستم
حرفم را حالیِ دیگران کنم؛ از کجا محبّتها و مهربانیهایم تبدیل شد به این طرزِ
فکر در یک سری آدمهای دور و برم که آدم باید زیادی معطل باشد که به دیگران محبّت
کند. پایت را هم که پس میکشی میشوی آدمِ دور. یک معیاری، خطِ مجزّاکنندهای،
چیزی این وسط جابجا شده لابد که اینطور قضیه حساس شده و حتا حساسیت را هم رد
کرده؛ طوری که یا دوری یا بدِ نزدیکی. احتمالن تبعاتِ این معضل است که آدمها
میخواهند آخرین اخبار از تمام جنبههای زندگیات را داشتهباشند؛ و تویی که تا
دیروز یارِ مهربان بودی، از امروز یک تنهای رقیب محسوب میشوی و محبّتهای دیروزت –
همان محبّتها دقیقن – از کول بودن و بهفکربودن و بهبه چه رفیقِ باحالی تبدیل
میشوند به فرصتِ گمانهزنیِ اصحاب و اغیار، در این مورد که مشکلشان چی بود و چرا
شد و حالا که شد پس تکلیف زوجها با یک آدمِ مجرّد چی میتواند باشد؛ و یکهو،
بیهیچ آلارمی، برمیگردی میبینی بغلکردنها و آن دوستیهای شبانهروزِ
فرندزطورِ مدام تویِ بغلِ همِ گریه و خندهی آشکارِ غلتیده در رختخوابهای کنارِ
هم پهنشدهی تا صبح بازی و مشروب، شده یک مشت سوءظن و مراقبت و بغلهای سردِ زود
از دست رونده.
نه اینکه با این قضیه
مشکلی نداشتهباشم – که اصلن مشکل داشتم که نوشتم - ، ولی آدمی –خیلی زود، خیلی
دیر- بلخره میفهمد که هیچکس دراین دنیا درکِ صحیح و مطابق با واقعیتی از آدم
ندارد؛ مطابق با حقیقتش که دیگر پیشکش. سخت هم هست، بله. ولی خب، چهکار میشود کرد؟
میشود محبّت کنی و مهربانی کنی و گمانِ بد ببرند، میشود دور باشی و محبّتهایت
را غربال کنی و آن ریزهمیزههای رد شده از صافی را به خوردشان بدهی و بشوی آدمِ
دور. هیچ نتیجهگیری و راهنشاندادنی هم در کار نیست، چرا که خودِ پیژاماپوش
همچنان غرق در تفکّر و رایزنی با خودش، چای ریخته، سیگاری گیرانده، و همهی این
چیزها را گذاشته برای یک روزِ دیگر. آن روز یک روزی هم باشد که شاگردهایش دست از
سرش برداشتهباشند، آدمهای توی خانه دست از سرش برداشتهباشند، برهنه جلوی آینه
ایستادهباشد و خودش را ورانداز کردهباشد و دوستداشتهباشد؛ بعد هم برود روی کوه
دنیا را حواله دهد به آدمهای آن پایین. راهِ به خوبیِ این دیگر به ذهنم نمیرسد.
ظهر است و کلاسِ پیش رو دارم و کارهای ناکرده دارند توی گوشم تکرار میکنند که تو
قول دادی آدمِ تمام کردنِ کارهای لیستِ روزانهات باشی. گیرم آدمِ تمام کردنِ فکرهای توی سرت نبودی هیچوقت.
No comments:
Post a Comment