06 August 2013

یک روزهایی هم بود که آدم می‎توانست راحت حرف‎ش را بزند، راحت معاشرت کند، راحت بگوید، راحت بنشیند، راحت برخیزد. نفهمیدم کِی شد و چی شد و چرا شد که این‎قدر سوءتفاهم و سوءبرداشت و جدل ریخت روی روابط و آدم‎های زندگی‏م. یعنی یادم نمی‎آید از کجا من دیگر نتوانستم حرف‎م را حالیِ دیگران کنم؛ از کجا محبّت‎ها و مهربانی‏هایم تبدیل شد به این طرزِ فکر در یک سری آدم‎های دور و برم که آدم باید زیادی معطل باشد که به دیگران محبّت کند. پای‏ت را هم که پس می‎کشی می‏شوی آدمِ دور. یک معیاری، خطِ مجزّاکننده‎ای، چیزی این وسط جابجا شده لابد که این‏طور قضیه حساس شده و حتا حساسیت را هم رد کرده؛ طوری که یا دوری یا بدِ نزدیکی. احتمالن تبعاتِ این معضل است که آدم‎ها می‎خواهند آخرین اخبار از تمام جنبه‏های زندگی‎ات را داشته‏باشند؛ و تویی که تا دیروز یارِ مهربان بودی، از امروز یک تنهای رقیب محسوب می‏شوی و محبّت‏های دیروزت – همان محبّت‎ها دقیقن – از کول بودن و به‎فکربودن و به‎به چه رفیقِ باحالی تبدیل می‏شوند به فرصتِ گمانه‎زنیِ اصحاب و اغیار، در این مورد که مشکل‎شان چی بود و چرا شد و حالا که شد پس تکلیف زوج‏ها با یک آدمِ مجرّد چی می‎تواند باشد؛ و یک‎هو، بی‏هیچ آلارمی، برمی‏گردی می‏بینی بغل‎کردن‎ها و آن دوستی‎های شبانه‎روزِ فرندزطورِ مدام تویِ بغلِ همِ گریه و خنده‎ی آشکارِ غلتیده در رخت‎خواب‏های کنارِ هم پهن‏شده‏ی تا صبح بازی و مشروب، شده یک مشت سوءظن و مراقبت و بغل‏های سردِ زود از دست رونده.
نه این‏که با این قضیه مشکلی نداشته‏باشم – که اصلن مشکل داشتم که نوشتم - ، ولی آدمی –خیلی زود، خیلی دیر- بلخره می‎فهمد که هیچ‎کس دراین دنیا درکِ صحیح و مطابق با واقعیتی از آدم ندارد؛ مطابق با حقیقت‏ش که دیگر پیش‎کش. سخت هم هست، بله. ولی خب، چه‏کار می‏شود کرد؟ می‎شود محبّت کنی و مهربانی کنی و گمانِ بد ببرند، می‎شود دور باشی و محبّت‏هایت را غربال کنی و آن ریزه‎میزه‎های رد شده از صافی را به خوردشان بدهی و بشوی آدمِ دور. هیچ نتیجه‏گیری و راه‏نشان‎دادنی هم در کار نیست، چرا که خودِ پیژاماپوش همچنان غرق در تفکّر و رای‎زنی با خودش، چای ریخته، سیگاری گیرانده، و همه‏ی این چیزها را گذاشته برای یک روزِ دیگر. آن روز یک روزی هم باشد که شاگردهایش دست از سرش برداشته‏باشند، آدم‏های توی خانه دست از سرش برداشته‏باشند، برهنه جلوی آینه ایستاده‏باشد و خودش را ورانداز کرده‏باشد و دوست‏داشته‏باشد؛ بعد هم برود روی کوه دنیا را حواله دهد به آدم‎های آن پایین. راهِ به خوبیِ این دیگر به ذهن‎م نمی‎رسد. ظهر است و کلاسِ پیش رو دارم و کارهای ناکرده دارند توی گوش‎م تکرار می‏کنند که تو قول دادی آدمِ تمام کردنِ کارهای لیستِ روزانه‏ات باشی. گیرم آدمِ تمام کردنِ فکرهای توی سرت نبودی هیچ‏وقت.

No comments:

Post a Comment