05 August 2013

سکته. بله، فکر کنم می‎شود به‎ش گفت سکته. چون در یک لحظه‏ی دردناکِ معطّل میانِ کوتاهی و بلندی، چیزی در من گره خورد، یا نابود شد، یا زجر کشید و برید، یا برای لحظاتی از زندگی دست کشید. دوست‎داشتن‎ت و خواستن‎ت در آن دردِ سوزناکِ عمیق، از زندگی‎ام دست کشید و دیگر به سلامتِ قبل‎ش برنگشت. نابود هم نشد. همین‎جور معلول و ناتوان مانده، و حضورش را تحمیل می‎کند؛ آن‎هم فقط به این خاطر که یک زمانی حضور داشته و انصافن خیلی هم حضور داشته. ولی حالا، نه می‎رود، نه می‎ماند، که لااقل آدم تکلیفِ خودش را بداند. گاهی شب‏ها از پشتِ سر حمله می‏کنی، و روز که می‎شود از تو می‎بُرم. گمانم این یکی تقصیر شب‎هاست؛ یا روزهای ابری، یا تنهایی در جمعی بودن؛ نمی‎دانم.

باقی را پاک می‎کنم. تا همین‎جا کافی‎ست برای فکر کردن. برای امروز.

No comments:

Post a Comment