سکته. بله، فکر کنم
میشود بهش گفت سکته. چون در یک لحظهی دردناکِ معطّل میانِ کوتاهی و بلندی، چیزی
در من گره خورد، یا نابود شد، یا زجر کشید و برید، یا برای لحظاتی از زندگی دست
کشید. دوستداشتنت و خواستنت در آن دردِ سوزناکِ عمیق، از زندگیام دست کشید و
دیگر به سلامتِ قبلش برنگشت. نابود هم نشد. همینجور معلول و ناتوان مانده، و
حضورش را تحمیل میکند؛ آنهم فقط به این خاطر که یک زمانی حضور داشته و انصافن
خیلی هم حضور داشته. ولی حالا، نه میرود، نه میماند، که لااقل آدم تکلیفِ خودش
را بداند. گاهی شبها از پشتِ سر حمله میکنی، و روز که میشود از تو میبُرم.
گمانم این یکی تقصیر شبهاست؛ یا روزهای ابری، یا تنهایی در جمعی بودن؛ نمیدانم.
باقی را پاک میکنم. تا
همینجا کافیست برای فکر کردن. برای امروز.
No comments:
Post a Comment