09 August 2013

وقتی آدمی منتظر است، سخت می‏گذرد. وقتی نمی‎داند دقیقن برای چی منتظر است، نمی‎گذرد.



آن سال‎های دور از همه، کنجِ خوابگاهِ کهنه و به‏ویرانی‏نشسته، با پنجره‏های حفاظ‏دارِ خفه، و برفی که پشتِ پنجره وصل می‎شد به آسمانِ خاکستریِ پر از سرماریزه، که هرچقدر هم سرمان را زیرِ پنجره خم می‎کردیم آسمانِ بیش‎تری نمی‏دیدیم، آن روزها که برف بود، سوز بود، پالتوهای بلند و جوراب‎های ضخیم بود، آن‎روزها منتظرِ عصرهای بی‏دانشکده می‏نشستیم، زیر پتو چای می‎خوردیم، توی حمامِ خوابگاه سیگار دود می‏کردیم، و شوقِ دیدار و بوسه و سیگارِ بی‎قید و شرابِ ناب و تخت و آغوش امن و کوهِ ششِ صبح و اتوبان‏گردی و یار داشتیم. حتا روزهای بعدش که برف‎ها شده‎بودند یخ‏های گِلیِ به کناری زده‎شده، و آغوش‎ها سرد شده‎بود، و بدعنق و پر از دلشوره شده‏بودیم، باز چای می‏خوردیم و سیگارمان را یواشکی می‏کشیدیم و اگر این فقط یه خوابه می‏خواندیم و غروب‎ها لامپ وسط اتاق را روشن می‏کردیم و دل‎مان می‎ترکید از آن‎همه تنهایی و به دخترانه‎‏ترین شکلِ ممکن منتظر سرآمدنِ روزهای دور از هم بودیم. تا آن‎جا که یک‏روز فهمیدیم هر رفتنی لزومن برگشتنی ندارد. حالا تمامِ تابستانِ خانه و استخر و سفر و بی‏قیدی‏های خوبِ نزدیکِ خانه‏بودن را به خودت زهر کن. برنمی‏گردد. برنمی‏گردی. گذشته را باید توی همان گذشته نگه‏داشت.
از یک‏جایی به بعد دیگر یاد گرفتیم منتظر نباشیم. یاد گرفتیم رها کردن درد دارد، رها نکردن مرگ. و با شقیقه‎های رو به سفیدی و اعصاب‎های خرد، باز خواستیم که زندگی کنیم؛ و همان‏جا مچ خودمان را نگرفتیم که باز منتظر چی هستی؟ به من باشد، از دور می‏دانم منتظر چی هستم. آن‎چیز، یک چیزِ گنگِ کلّی است که جزئیات ندارد. این‏جوری هرچیزی که به دستت برسد می‏تواند آن‏چیز باشد، می‎تواند نباشد. فکر می‏کنم برای همین هم بود که زمان به من نمی‏گذشت. تا همین حالا.
امروز، یک لحظه، مابین تمیزکاریِ خانه، مابین برق‎انداختن و دوش‏گرفتن و سشوار کردن و پیراهنِ سبک پوشیدن و چای دم‏کردن، دلم خواست منتظر اتّفاق خاصّی نباشم، دلم خواست به آدم خاصّی فکر نکنم، تلاشِ خاصّی نکنم، همه‏چیز ساده باشد. به همین سادگیِ چای‏های بعد از ظهر که دم می‏کنی و آدم‏خواب‎ها را بیدار می‏کنی و حرف می‏زنید. قرار است چای را در معیّت کاغذها و خودکارها و تقویم‏ها بنوشیم. با یک برنامه‏ریزیِ سبکِ ساده‎ی کار راه‏اندازِ مهربان برای سپری کردنِ روزهای باقی‎مانده‏ی تابستان. شمال را هم موکول می‏کنیم به یک هفته‏ی دیگر. آمدنِ حضرتِ نون و رفتنِ ما.

No comments:

Post a Comment