08 August 2013

من که دیگر یادم نمی‏آید چه شد. حالا هی سرِ صبحانه‏ی ساعتِ دوازده از آدم بپرسند پس چی شد؛ جوابی ندارد. عوض‏ش مربّای آلبالو می‏ریزم روی باگت و شیره را در جانِ نان فرو می‏کنم تا خوب خیس بخورد، بعد هم می‏گویم مربّا بخورد. جواب‏م همین است. صبحانه که تمام شده‎باشد و هنوز نگاه‏ش روی‏م باشد، بلند می‏شوم خرت و پرت‏های سفره را می‏گذارم روی کانتر و می‏گویم چه‏می‏دانم و اصلن وصلی نبود که جدایی‏ای باشد و سرِ خودمان معطّل بودیم که حالا دیگر نیستیم. بعد هم مربّا را هل می‏دهم تهِ یخچال، و خیلی ناراحت‏م از این‏که بغض‏م نشد. بغض باعث می‏شود ماجرا دراماتیک‏تر و آخی‏حیوونی‏تر و می‏خوای باهاش صحبت کنم‏تر شود و در نهایت به حالِ زارت رحم کنند و ولت‎ت کنند به حالِ خودت که یک‎هو گریه‏ات نگیرد خون‎ت بیفتد گردن‏شان. بغض‏م که نشد، ناچارن سرم را کردم توی ظرف‏شستن و آخرین تلاش‏م هم سیگار کشیدن با موزیک بود که این آخری جواب داد گویا. یا این بود، یا از راه رسیدنِ آدمی که نمی‏بایست می‏دانست که این‏یکی می‏داند. این‏جوری بود که جَستم و خوب می‏دانم تا یک هفته‏ی دیگر که قرار است برای تولّدم در خیلی روزِ دیگر برنامه‏ریزی کنند و دو به شک می‏مانند که دعوت‏ش کنند یا نه،  دوباره حرف‎ش را باهام خواهند زد و خدا می‏داند که من خیلی هم دوست دارم که بیاید ولی می‏دانم آخرش هم به‏شان یک نَه‏ی دل‏نشکننده می‏گوید. می‏شناسم‏ش دیگر. بیاید که چی؟ که آخر شب‏ش دور هم مست کنیم و صبح توی بغل هم بیدار شویم و خیلی چی‏شده‏طور خودمان و اطراف‏مان را نگاه کنیم و تا بقیه خوابند جمع کند برود و قرار باشد چیز مهمّی نباشد برای‏مان و خیلی کول با این اتّفاق ناخواسته برخورد کنیم و بگذاریم‏ش به حالِ خودش و ندانیم که وقتی می‏گذاریم‏ش به حالِ خودش یک‏هو یک‏روزی یک‏جایی برمی‏گردد خفت‏مان می‏کند و باعث می‏شود یکی گوشی را بردارد و بگوید باید حرف بزنیم؟ و بعد همه‏چیز بشود؟ بله.

No comments:

Post a Comment