من که دیگر یادم نمیآید چه شد. حالا هی سرِ صبحانهی ساعتِ دوازده از آدم بپرسند پس چی شد؛ جوابی ندارد. عوضش مربّای آلبالو میریزم روی باگت و شیره را در جانِ نان فرو میکنم تا خوب خیس بخورد، بعد هم میگویم مربّا بخورد. جوابم همین است. صبحانه که تمام شدهباشد و هنوز نگاهش رویم باشد، بلند میشوم خرت و پرتهای سفره را میگذارم روی کانتر و میگویم چهمیدانم و اصلن وصلی نبود که جداییای باشد و سرِ خودمان معطّل بودیم که حالا دیگر نیستیم. بعد هم مربّا را هل میدهم تهِ یخچال، و خیلی ناراحتم از اینکه بغضم نشد. بغض باعث میشود ماجرا دراماتیکتر و آخیحیوونیتر و میخوای باهاش صحبت کنمتر شود و در نهایت به حالِ زارت رحم کنند و ولتت کنند به حالِ خودت که یکهو گریهات نگیرد خونت بیفتد گردنشان. بغضم که نشد، ناچارن سرم را کردم توی ظرفشستن و آخرین تلاشم هم سیگار کشیدن با موزیک بود که این آخری جواب داد گویا. یا این بود، یا از راه رسیدنِ آدمی که نمیبایست میدانست که اینیکی میداند. اینجوری بود که جَستم و خوب میدانم تا یک هفتهی دیگر که قرار است برای تولّدم در خیلی روزِ دیگر برنامهریزی کنند و دو به شک میمانند که دعوتش کنند یا نه، دوباره حرفش را باهام خواهند زد و خدا میداند که من خیلی هم دوست دارم که بیاید ولی میدانم آخرش هم بهشان یک نَهی دلنشکننده میگوید. میشناسمش دیگر. بیاید که چی؟ که آخر شبش دور هم مست کنیم و صبح توی بغل هم بیدار شویم و خیلی چیشدهطور خودمان و اطرافمان را نگاه کنیم و تا بقیه خوابند جمع کند برود و قرار باشد چیز مهمّی نباشد برایمان و خیلی کول با این اتّفاق ناخواسته برخورد کنیم و بگذاریمش به حالِ خودش و ندانیم که وقتی میگذاریمش به حالِ خودش یکهو یکروزی یکجایی برمیگردد خفتمان میکند و باعث میشود یکی گوشی را بردارد و بگوید باید حرف بزنیم؟ و بعد همهچیز بشود؟ بله.
No comments:
Post a Comment