1- وقتی کسی را برای ناهار دعوت میکنید و بهتان میگوید اگر جورابهایش خشک شد میآید، این دیگر دعوا ندارد. مشکلِ جورابِ خیس شاید در ظاهر کوچک و بیاهمیت باشد، ولی اهمیتش در لاینجل بودنش است. پس مهربان باشید لطفا.
2- دیشب هم باز خوابش را
دیدم. حضرتِ نون را میگویم. با همان نگاهِ غمزده و طلبکارِ همیشگیاش. دلم برایش
مچاله شد. حتما میدانید مچالگیِ دل چه حالتیست. حالتیست که فکر میکنی فشارهای
بیرونی – مثلن عکسها و خاطرههایش- مچالهات کردهاند، درحالی که حقیقت این است
که تو از خلاء درونت خیلی وکیومطور مچاله و فشرده شدهای.
3- ب زنگ زد. گفت
یکهو مرخصیاش جور شده و میخواهد بیاید. بعد هم گفت بلیت هنوز جور نشده. من
اینطرف تا مرزِ افسردگی رفتم که آخر این وقتِ سال مگر بلیت گیر میآید؟ که آخر
پسرجان چرا روی بلیتِ هیچجا نبوده حساب کردهای و مرخصیات را به باد دادهای و
اصلن میدانی اگر نشود بیایی دیگر تا خیلی وقت هم نمیشود بیایی؟ ب را از
سالهای دانشجویی و آوارگی و غریبگی میشناسم. آنوقتها هنوز حضرتِ نون یکی از آن
دوستهای دور بود که گاهی اگر دست میداد –وقتی میآمدم خانه- توی دورِهمیها
میدیدمش. بدونِ هیچ کراش و معاشرت و فاصلهگرفتنهای بعدش. ب خوشاخلاقی و
مهربانیِ کمی سردی دارد، مثلِ حضرت. دلنشینیِ عجیبی دارد. فرّار است. خیلی چیزهای
دیگرش هم شبیه است: قدش، قیافهاش، لحنش، آخاخاخ که صدایش. فقط چهرهاش طبیعتن
فرق دارد، که آنهم از آنور تلفن نمیبینیاش، و صدایش میتواند ضربان قلبت را
تا مرزِ انفجار بالا ببرد. گفتم بیا. گفت تلاشم را میکنم. این دیالوگ میتواند
کات شود به تصویرِ تکستهای من و نون. و به بعدش، که ماسوله را نیامد، و داغ گذاشت
به دلِ منتظر و تنگم. به بعدترش، به نیمهشبِ ساکت و نمناک و تاریک آن شبانتظاریِ
یک منتظرِ ناشکیب و ناکام که منم، که توی تراسِ خانهی آقای بامداد، روی نیمکتِ
چوبیِ لبهی تراس، در آن بالای بالای ماسولهی بهخوابرفته، غریب و پراشک سیگاری
گیراندم، با بازوهای برهنه و یخزده نشستم خیره شدم به چراغهای روشنِ آن پایین،
زیر نمنمِ باران خیس شدم، و دردِ عشق کشیدم.
خطِ باریکی این دو را، و
مرا به این دو، متصل کردهاست. و من از میانشان، آن نون را میخواهم.
No comments:
Post a Comment