13 September 2013

1- وقتی کسی را برای ناهار دعوت می‎کنید و به‎تان می‎گوید اگر جوراب‎هایش خشک شد می‎آید، این دیگر دعوا ندارد. مشکلِ جورابِ خیس شاید در ظاهر کوچک و بی‎اهمیت باشد، ولی اهمیت‎ش در لاینجل بودن‎ش است. پس مهربان باشید لطفا.

2- دیشب هم باز خواب‏‌ش را دیدم. حضرتِ نون را می‌‏گویم. با همان نگاهِ غم‏زده و طلبکارِ همیشگی‏‌اش. دلم برای‏ش مچاله شد. حتما می‏‌دانید مچالگیِ دل چه حالتی‌‏ست. حالتی‌‏ست که فکر می‌‏کنی فشارهای بیرونی – مثلن عکس‏‌ها و خاطره‏‌هایش- مچاله‌‏ات کرده‏‌اند، درحالی که حقیقت این است که تو از خلاء درون‌‏ت خیلی وکیوم‏‌طور مچاله و فشرده شده‌‏ای. 

3- ب زنگ زد. گفت یک‏هو مرخصی‏‌اش جور شده و می‏‌خواهد بیاید. بعد هم گفت بلیت هنوز جور نشده. من این‏طرف تا مرزِ افسردگی رفتم که آخر این وقتِ سال مگر بلیت گیر می‌‏آید؟ که آخر پسرجان چرا روی بلیتِ هیچ‌‏جا نبوده حساب کرده‏‌ای و مرخصی‎ات را به باد داده‌‏ای و اصلن می‏‌دانی اگر نشود بیایی دیگر تا خیلی وقت هم نمی‌‏شود بیایی؟ ب را از سال‏‌های دانشجویی و آوارگی و غریبگی می‌‏شناسم. آن‌‏وقت‌‏ها هنوز حضرتِ نون یکی از آن دوست‌‏های دور بود که گاهی اگر دست می‏‌داد –وقتی می‌‏آمدم خانه- توی دورِهمی‌‏ها می‌‏دیدم‏ش. بدونِ هیچ کراش و معاشرت و فاصله‌‏گرفتن‏‌های بعدش. ب خوش‌‏اخلاقی و مهربانیِ کمی سردی دارد، مثلِ حضرت. دل‏نشینیِ عجیبی دارد. فرّار است. خیلی چیزهای دیگرش هم شبیه است: قدش، قیافه‌‏اش، لحن‌‏ش، آخاخاخ که صدای‏ش. فقط چهره‌‏اش طبیعتن فرق دارد، که آن‌‏هم از آن‌‏ور تلفن نمی‌‏بینی‌‏اش، و صدای‏ش می‏تواند ضربان قلب‏‌ت را تا مرزِ انفجار بالا ببرد. گفتم بیا. گفت تلاش‏م را می‌‏کنم. این دیالوگ می‏‌تواند کات شود به تصویرِ تکست‌‏های من و نون. و به بعدش، که ماسوله را نیامد، و داغ گذاشت به دلِ منتظر و تنگ‌‏م. به بعدترش، به نیمه‌‏شبِ ساکت و نم‏ناک و تاریک آن شب‏‌انتظاریِ یک منتظرِ ناشکیب و ناکام که منم، که توی تراسِ خانه‏‌ی آقای بامداد، روی نیمکتِ چوبیِ لبه‌‏ی تراس، در آن بالای بالای ماسوله‌‏ی به‌‏خواب‎رفته، غریب و پراشک سیگاری گیراندم، با بازوهای برهنه و یخ‏زده نشستم خیره‌ ‏شدم به چراغ‏‌های روشنِ آن‏ پایین، زیر نم‌‏نمِ باران خیس شدم، و دردِ عشق کشیدم.

خطِ باریکی این دو را، و مرا به این دو، متصل کرده‏‌است. و من از میان‏شان، آن نون را می‏خواهم.

No comments:

Post a Comment