در آن ظهرِ رو به عصرِ برفیِ آن شهرِ دور، آن شهرِ خیلی دور، خسته و دلتنگ، از دربِ اتوماتیکِ شیرینیفروشیای پناهگرفته در زیرِ آفتابِ کمرمقِ آن خیابانِ دور، بیرون آمدم. ساعتم را نگاه کردم. فکر کردم قبل از رفتن سری به سین بزنم. بروم بگویم ببین، دارم میروم؛ بگویم عیب ندارد؛ بگویم بیا کاری کنیم همهچیز دست از سرمان بردارد؛ بگویم هرچه باشد، دیگر از این آسمانِ تنگِ خاکستری که غمانگیزتر نیست؛ بگویم بیا تکلیفِ این همه سلولِ خاطرهناک را روشن کنیم، اینها ولمان نخواهندکرد. در حاشیهی سایهدارِ پیادهرو راه رفتم. بوق اشغال. بازم هم بوق اشغال. خاموش. اشکالی ندارد. اشکالی ندارد. قلبت را آرام کن. از هیبتِ این تنهاییِ تلخ نترس. تو فقط ترسیدهای. تو فقط گم شدهای. سه ساعتِ دیگر که هواپیما پرواز کند، همهی این خیابانهای سردِ به برف و گِل نشستهی غریب، همهی این بغضها، همهی این خیابانهای تنگنظرِ خیس، همهی این آدمها که مرهمی نمیگذارند، محو میشوند. شب را با چند آشنا صحبت خواهیکرد. شامِ آشنایی خواهیخورد. موسیقیِ آرامِ آشنایی را خواهیشنید. زیرِ دوشِ خانهات پناه خواهیگرفت. و دیگر هرگز برنخواهیگشت. داشتم با جورابهایی قرمز از عرضِ آن خیابانِ بیبرکت میگذشتم که تلفن زنگ خورد. و زنی از آنسوی خط، با چند کلمه، فقط چند کلمه، هواپیما را برای ابد روی زمین نگهداشت. نشستم. در خود مچاله شدم. حس کردم میلههای شهر گلوگاهم را چسبیدهاند. فکر کردم جادّهها بستهاند. فکر کردم پس باید شامی برای این شبِ دراز درست کنم. فکر کردم نمیتوانم. برفی ریز، آرام، بر پیکرِ به ویرانینشستهام، بر بستههای شیرینی، بر ساقِ پایم، بر زمین، باریدن گرفت. محو که میشدم، با خودم گفتم: آدم که در شهرِ غریب عاشقی نمیکند؛ غریبگی میکند.
No comments:
Post a Comment