06 September 2013

در آن ظهرِ رو به عصرِ برفیِ آن شهرِ دور، آن شهرِ خیلی دور، خسته و دل‏تنگ، از دربِ اتوماتیکِ شیرینی‏فروشی‏ای پناه‏گرفته در زیرِ آفتابِ کم‎رمقِ آن خیابانِ دور، بیرون آمدم. ساعت‏م را نگاه کردم. فکر کردم قبل از رفتن سری به سین بزنم. بروم بگویم ببین، دارم می‏روم؛ بگویم عیب ندارد؛ بگویم بیا کاری کنیم همه‏چیز دست از سرمان بردارد؛ بگویم هرچه باشد، دیگر از این آسمانِ تنگِ خاکستری که غم‏انگیزتر نیست؛ بگویم بیا تکلیفِ این همه سلولِ خاطره‏ناک را روشن کنیم، این‏ها ول‏مان نخواهندکرد. در حاشیه‏ی سایه‏دارِ پیاده‏رو راه رفتم. بوق اشغال. بازم هم بوق اشغال. خاموش. اشکالی ندارد. اشکالی ندارد. قلب‎ت را آرام کن. از هیبتِ این تنهاییِ تلخ نترس. تو فقط ترسیده‏ای. تو فقط گم شده‏ای. سه ساعتِ دیگر که هواپیما پرواز کند، همه‏ی این خیابان‏های سردِ به برف و گِل نشسته‏ی غریب، همه‏ی این بغض‏ها، همه‏ی این خیابان‏های تنگ‏نظرِ خیس، همه‏ی این آدم‏ها که مرهمی نمی‏گذارند، محو می‏شوند. شب را با چند آشنا صحبت خواهی‏کرد. شامِ آشنایی خواهی‏خورد. موسیقیِ آرامِ آشنایی را خواهی‏شنید. زیرِ دوشِ خانه‏ات پناه خواهی‏گرفت. و دیگر هرگز برنخواهی‏گشت. داشتم با جوراب‏هایی قرمز از عرضِ آن خیابانِ بی‎برکت می‏گذشتم که تلفن زنگ خورد. و زنی از آن‏سوی خط، با چند کلمه، فقط چند کلمه، هواپیما را برای ابد روی زمین نگه‏داشت. نشستم. در خود مچاله شدم. حس کردم میله‏های شهر گلوگاه‏م را چسبیده‏اند. فکر کردم جادّه‏ها بسته‏اند. فکر کردم پس باید شامی برای این شبِ دراز درست کنم. فکر کردم نمی‏توانم. برفی ریز، آرام، بر پیکرِ به ویرانی‏نشسته‏ام، بر بسته‏های شیرینی، بر ساقِ پایم، بر زمین، باریدن گرفت. محو که می‏شدم، با خودم گفتم: آدم که در شهرِ غریب عاشقی نمی‏کند؛ غریبگی می‏کند.

No comments:

Post a Comment