هشت نه نفری بودیم. نصف شب راه افتادهبودیم توی کوچهی سربالایی. مست هم شاید بودیم، نمیدانم. گذرمان افتاد به کوچهاش. خانهاش یکی از آن خانههای ماسولهایطور بود با سقف و دیوارِ کرمرنگِ کوتاه. جلوی خانهاش چراغی آویزان بود. داشت دوتا از دوستهایش را بدرقه میکرد. سهیل و سعید را شناختم. وقتی رفتند تازه ما را دید. در را باز کرد و دستهایش را کشید سمتِ خانه که یعنی بفرمایید تو. رفتیم نشستیم دور تا دور. همانطور که با یکی از بچّهها حرف میزد، از بالای شانهاش نگاهش را کشید سمتِ من. من دستهایم را گذاشتهبودم توی هم؛ و به این فکر میکردم که چرا -اصلن چرا- آمدیم اینجا؟
No comments:
Post a Comment