08 September 2013

هشت نه نفری بودیم. نصف شب راه افتاده‏بودیم توی کوچه‏ی سربالایی. مست هم شاید بودیم، نمی‏دانم. گذرمان افتاد به کوچه‏اش. خانه‏اش یکی از آن خانه‏های ماسوله‏ای‏طور بود با سقف و دیوارِ کرم‏رنگِ کوتاه. جلوی خانه‏اش چراغی آویزان بود. داشت دوتا از دوست‏هایش را بدرقه می‏کرد. سهیل و سعید را شناختم. وقتی رفتند تازه ما را دید. در را باز کرد و دست‏هایش را کشید سمتِ خانه که یعنی بفرمایید تو. رفتیم نشستیم دور تا دور. همان‏طور که با یکی از بچّه‏ها حرف می‏زد، از بالای شانه‏اش نگاه‏ش را کشید سمتِ من. من دست‏هایم را گذاشته‏بودم توی هم؛ و به این فکر می‏کردم که چرا -اصلن چرا- آمدیم این‏جا؟

No comments:

Post a Comment