میم ایمیل داد. تویش نوشته از آمدنِ پاییز دلگیر است. امّا خوشحال است که اینیکی پاییز را چمدان نمیبندد. میگوید دلش برایم تنگ شده. میگوید منتظرم بوده این تابستان. حتا درک کرده که چرا نرفتهام. ترجیح میدادم درک نمیکرد. نمیداند چه نکبتی از سر گذراندهام. بهش نگفتم. خواستم بگویم، دیدم چند خط پایینتر نوشته عکسها و ویدئوهای دونفریمان را روزی چندبار میبیند؛ از دلتنگی. میخواهم بگویم خوش به حالت از آن روزها فیلم داری. ولی همین را هم نمیگویم. میآیم پایینتر میبینم چندتا عکس هم ضمیمهی ایمیلش فرستاده. یکییکی نگاهشان کردم. چندتای اولش یک وقتیست که خاطرم نیست. خوابیدهام؛ مچالهشدهم لای پتو. عکس به عکس که جلو بروی، میبینی کمکم دارم غلت میزنم. توی یکی به آخری چشمهام را بازکردهام. توی آخری دارم میخندم. عکسهای بعدی مالِ آنوقتیست که دستکشهای بادمجانیام را بهم هدیه داده. ذوق کردهام و دارم میخندم. این لابلا چندتایی عکس هم هست که نشستهام لبهی تخت، فنجانِ چای به دست. توی عکس بعدی نشستهام پای لپتاپ، یک بشقاب اسپاگتیِ خوشمزه که فقط خودش بلد بود درست کند کنارم است. حواسم اصلن به عکس نیست. ولی آن شب را خوب یادم است. ساعت سهی صبح هوس اسپاگتی کردهبودیم. دونفری رفتهبودیم توی آشپزخانه به کثافتکاری. یادم است خیلی خندیدیم سرِ آشپزی، سرِ دیوانهبازیها. ساعتِ 5 صبح خوابیدیم. به گمانم بیرون برف میآمد. چقدر خوشحال بودم توی عکسها. خواستم بگویم چقدر هوای آنروزها را کردهام. نگفتم. حتا عکس هم برایش ایمیل نکردم. نشستهبودم سرتاپا گریه. فقط بهش گفتم "راستی، تیروئیدم کمکار شده دوباره". کلّ خبری که از خودم دادم همین بود. بداند چاق شدهام، عصبی شدهام، بزرگ هم شدهام. گفتم دل من هم تنگ شده. ولی نگفتم میخواهم چمدان ببندم، بروم. نگفتم چقدر همهچیز تا نوکِ بینی بهم نزدیک شده. نگفتم تا نداند روزی دوازده ساعت لای پتو خودم را میپیچم و مدام در حالِ درکِ خودم هستم. طبعا با صدای شاترِ دوربین کسی هم بیدار نمیشوم. حتّا یکی از لباسهای جدیدم را هم نپوشیدهام؛ همهشان را تلمبار کردهام توی کمد. نگفتم چقدر دل و دماغِ مهمانیِ آخرِ هفته را ندارم، و دکلتهی مشکیام هم نمیتواند سرِحالم بیاورد. خواستم بگویم آنروزی که چمدان بستی و گریه کردی و بغلم کردی و رفتی و من را گذاشتی با آن فضای خالی، من به زور اشک ریختم؛ گریهام نمیآمد: باور نمیکردم دیگر همرا نبینیم.
هیچکدام اینها را نگفتم. فقط گفتم تیروئیدم کمکار شده. همین. ولی وقتی دخترکی بهتان ایمیل بدهد و فقط بگوید تیروئیدش کمکار شده، یعنی خودتان بفهمید که از خودش ناراضیست، تنهاست، لباسهای کهنهاش را از تهِ کمد کشیده بیرون، تنش میکند. یعنیتر غرورش را یکجایی شکستهاند گذاشتهاند کفِ دستش، با خودش هم سرِ جنگ دارد، طوری که آسایش را از خودش دریغ کرده. یعنی قبل از گفتنِ "الو"، چندبار بلند "اهم اهم" میکند تا صدایش صاف شود. یعنی به ویرانی نشسته. وگرنه که همین تابستان همهچیز را ول میکرد، میآمد دیدنتان.
No comments:
Post a Comment