25 July 2013

این‏که شاگردِ آدم دوستِ صمیمیِ آدم باشد جدا از خوبی‏های اندک‏ش که خلاصه می‏شود در وقتِ استراحت‏های پر از خوش‏گذرانی و چای و سیگار، مقادیری بدی هم دارد که یک بیگوان‏ش می‏شود تایم‏های هردم‏بیل و ناموقع. معنای این عبارت "هر دم بیل" را همین الان گوگل کردم و باور بفرمایید یا نه کلی سایت هستند که صاحبان‏شان دغدغه‏ی توضیحِ معنای چیزها را دارند و این خیلی خوب است. به هرحال، بدی‏های این نوع از معاشرت شامل موارد زیادی میشود؛ از بینظمیِ زمانی گرفته تا شوخی گرفتن اخم‏های استاد (آن هم استادِ جدّی در کلاس و دلقک در خارج از کلاسی چون من)، راه و بیراه زنگ زدن به استاد و سوال پرسیدن، تبدیل شدنِ مهمانی‎ها به جلساتِ رفعِ اشکالِ کجوآل، و حالا هم این‏که وسطِ کلاس نشسته پای دعوای تلفنی با چندتا دوستِ مشترک که پشتِ سرِ هم صفحه گذاشته‏اند گویا و پای این دوستِ ما هم بی‏دلیل وسط کشیده‏شده و من وسطِ کلی "ق ق" کردن رفتم نشستم پای تلویزیون و این دوستِ ما هم پشتِ میزنشان با خودکار روی جزوه‏اش را خط‏خطی کرده و حرف زده و اعصاب به گا داده. تا همین لحظه فکر می‏کردم بیگوان‏ش همانی باشد که آن اول نوشتم و بعد هم رفتم سرِ کلاس تا بعدش بیایم و نوت را کامل کنم. امّا حالا که وسطِ این دعواها و سر و صداها و کلاسی که توی‏ش حضورِ من کاملن ایگنور شده، آمده‏ام نشسته‏ام اینجا، میبینم بدترین‏ش همینی‏ست که این آخر نوشتم. به عنوانِ دوست باید این اوضاعِ "یکهویی پیش آمده" و "و فقط همین یک‏باره" را درک کنم و از کلاس بروم بیرون تا دعوایش را بکند و به جایِ این‏که کلاس یک ساعت و نیمه تمام شود، حالا شده سه ساعت و سرِ هم چهل دقیقه به‏ش درس دادهام. آن‎هم با زور و تشر. آمّا آمّا یکی از آن عوارضِ همچینِ خرابِ رفاقت بودن‏هایی این است که توی برنامه‏ی امروزم نوشته‏بودم باید پانزده صفحه از پایان‏نامه‏ام را مرور کنم و حتا ترجیحن حفظ کنم، که طبعن نشد و حالا هم چاهار زانو نشته‏ام روی میز و انگار قلب‏م شکسته‏باشد یا به‏م خیانت شده‏باشد، احساسِ افسردگی می‏کنم.
کاش می‏شد بروم لوازم‏التحریر کلّی کاغذرنگی بخرم. ولی نه تنها پول‏ش را ندارم، بلکه حتا فکرش را هم که می‏کنم نمیدانم  چی باید توی یک مشت کاغذِ رنگی بنویسم. حضرتِ نون هم نیست لااقل آدم دل‏ش خوش باشد توی‏ش چیزمیز بنویسد به سبکِ کلاسیکها بدهد دستِ طرف.

No comments:

Post a Comment