اینکه
شاگردِ آدم دوستِ صمیمیِ آدم باشد جدا از خوبیهای اندکش که خلاصه میشود در وقتِ
استراحتهای پر از خوشگذرانی و چای و سیگار، مقادیری بدی هم دارد که یک بیگوانش
میشود تایمهای هردمبیل و ناموقع. معنای این عبارت "هر دم بیل" را
همین الان گوگل کردم و باور بفرمایید یا نه کلی سایت هستند که صاحبانشان دغدغهی
توضیحِ معنای چیزها را دارند و این خیلی خوب است. به هرحال، بدیهای این نوع از
معاشرت شامل موارد زیادی میشود؛ از بینظمیِ
زمانی گرفته تا شوخی گرفتن اخمهای استاد (آن هم استادِ جدّی در کلاس و دلقک در خارج
از کلاسی چون من)، راه و بیراه زنگ زدن به استاد و سوال پرسیدن، تبدیل شدنِ مهمانیها به جلساتِ رفعِ اشکالِ کجوآل، و حالا هم اینکه وسطِ کلاس
نشسته پای دعوای تلفنی با چندتا دوستِ مشترک که پشتِ سرِ هم صفحه گذاشتهاند گویا
و پای این دوستِ ما هم بیدلیل وسط کشیدهشده و من وسطِ کلی "ق ق" کردن
رفتم نشستم پای تلویزیون و این دوستِ ما هم پشتِ میزنشان با خودکار روی جزوهاش را
خطخطی کرده و حرف زده و اعصاب به گا داده. تا همین لحظه فکر میکردم بیگوانش
همانی باشد که آن اول نوشتم و بعد هم رفتم سرِ کلاس تا بعدش بیایم و نوت را کامل کنم. امّا حالا که وسطِ این دعواها و سر و صداها و کلاسی که تویش حضورِ من
کاملن ایگنور شده، آمدهام نشستهام اینجا، میبینم
بدترینش همینیست که این آخر نوشتم. به عنوانِ دوست باید این اوضاعِ "یکهویی
پیش آمده" و "و فقط همین یکباره" را درک کنم و از کلاس بروم بیرون
تا دعوایش را بکند و به جایِ اینکه کلاس یک ساعت و نیمه تمام شود، حالا شده سه
ساعت و سرِ هم چهل دقیقه بهش درس دادهام. آنهم با زور و تشر. آمّا آمّا یکی از آن عوارضِ
همچینِ خرابِ رفاقت بودنهایی این است که توی برنامهی امروزم نوشتهبودم باید
پانزده صفحه از پایاننامهام را مرور کنم و حتا ترجیحن حفظ کنم، که طبعن نشد و
حالا هم چاهار زانو نشتهام روی میز و انگار قلبم شکستهباشد یا بهم خیانت
شدهباشد، احساسِ افسردگی میکنم.
کاش
میشد بروم لوازمالتحریر کلّی کاغذرنگی بخرم. ولی نه تنها پولش را ندارم، بلکه
حتا فکرش را هم که میکنم نمیدانم چی باید توی یک مشت کاغذِ
رنگی بنویسم. حضرتِ نون هم نیست لااقل آدم دلش خوش باشد تویش چیزمیز بنویسد به
سبکِ کلاسیکها بدهد دستِ طرف.
No comments:
Post a Comment