23 July 2013

س را نُه سال است میشناسم. فکرش را میشناسم. حمایتش را همیشه داشتهام. هر غلطی که در زندگانی کردهام س بعدش آمده با کلّی حرف و حدیث و سند و تجربه بهم حالی کرده که "چیزی نشده" و هنوز خیلی میشود ادامه داد. ادامه به همهچیز. به رابطه، به زندگی، به جدایی، به صبر، به بیقراری، به بیتفاوتی. اوضاع را "آرام" در معنای عامش نمیکند؛ ولی آنقدر موقعیتی که تویش هستی را برایت روشن و ملموس میکند و با چرغقوهاش تمامِ زوایای پنهانش را نشانت میدهد و خوبیها و سرخوشیهای کوچک و بزرگِ مخصوص هر موقعیتی اعم از خوب و بد را بهت معرفی میکند، که حس میکنی آرامی و حتا اگر هیچچیز هم عوض نشود باز خوب است.
دوسالیست درگیر یک رابطهی به زعمِ من احمقانه شده. حالا نه اینکه خودم احمق نبودهباشم هیچوقت (اتفاقنش خیلی هم احمق بودهام همهی این سالها)؛ ولی آن واقعیتی را که من میدیدم و بر اساسس گند را میکشیدم به زندگیام (و او -آن گند را ندیده- حالم را خوب میکرد)؛ حالا خودش در زندگیاش میبیند و بر اساسش دوسال را در انزوا و مهجوری و بیتابی گذرانده و من هرچه چشمهایم را گشاد و گرد میکنم آن واقعیت/حقیقت را نمیبینم. برای همین هم هیچوقت به حرفها و فکرهایش پر و پال ندادهام و حتا سعیِ آنچنانیای برای آرامکردنش نکردم. مثلِ والدینِ همیشهنگران اجبارش کردهام خیلی چیزها را از سرش بیرون کند. خب نکرد طبیعتن. هیچوقت هم به رویم نیاورد که آنقدر که او دوستِ خوب و پایِ حرفهای آدم بنشین بوده، من نبودهام. این را خودم فهمیدم. درست وقتی که زور زدم تا کلماتی را بگویم که خوشایندش باشد. درست همانجا مچ خودم را گرفتم. و بعد دیدم که چون طرف تقریبن آناویلبل شده و خود س هم به شک و تردید افتاده درموردِ اساسِ این رابطه، حالا آمدهام همان آدمی باشم که او میخواهد، بدونِ اینکه کارم آن نتیجهای را بدهد که او میخواهد. نگرانِ این نیستم که برای زندگیاش تصمیم گرفتهباشم؛ چون علاوه بر آنکه در مرورهایم روی این قضیه به همچین نتیجهای نرسیدهام، خودش هم هیچوقت آنقدر ضعف از خودش نداده که به دیگران همچین اجازهای را بدهد.

همهی این چیزها خیلی غلیظتر و پراکندهتر و غیرقابلنفوذتر و کنارنیامدنیتر از این چند خط است. و هیچچیز این واقعیت را که منطقِ من  - که از قضا فقط درمورد مشکلات و روابط دیگران صدق میکند باعث شده آن دوستِ نُه سالهی گوشبدهی موردِ انتظارِ او نباشم را تغییر نمیدهد.


امروز تولدش است. باز هم یادم نبود. همانطور که تولد هیچکس را یادم نیست. دیشب خودش اسمس داد که تولدش است، و اینکه اگر آقای کا به من پیامی رساند لطفن بهش برسانم و لطفن نگرانِ روشن شدنِ راهش هم نباشم. هیچجوره نمیشد هیچچیز را برگرداند به حالت خوبِ اولش. سعیِ مذبوحانهای کردم با این محتوا که تولدت مبارک باشد یگانهیار. که جوابش البته سکوت بود.


No comments:

Post a Comment