یک وقتهایی هست لابلای
روزهای آدم، که قبل از اینکه رویا را خودت تمام کنی، کس دیگری تمامش میکند؛
بیهوا، یکهو، بیکه حتا بخواهد. خودت را انداختهبودی به دامانِ تمامِ چیزهایی
که دوست میداشتی، و حالا برگشتهای به اینی که هستی. یکجاهایی را میبینی داشته
باورت میشده خواب رفتنت. خودت هم متعب بودهای لابد از شرایط نامطلوب و همنشینیای با دلنشینیِ رویا. به خودت میآیی میبینی چقدر کار نکرده گذاشتهبودی
برای پایانِ رویا. عصبانی میشوی، غمگین میشوی، دلشوره میگیری. آدم باید خیلی
سریع یک کاری برای خودش بکند. مثلن یک لیست درست کند از غذاهایی که دوست دارد، از
دسرهایی که دلش میخواهد، از رستورانهایی که نرفته. یا بردارد نامهای بنویسد به
خودش، بگوید عیب ندارد. بگوید رویاهایت را توی دلت نگهدار دخترجان.
No comments:
Post a Comment