هوای امروز ابر و آفتابه. بیشتر ابری. یه جوری آرومه که فکر میکنم سر بچه ونگ ونگوی ساختمون روبرویی یه بلایی اومده. دلم میخواد پالتو و شالگردن بپوشم و برم بیرون. ولی زوده حالا. تو میخوای بیای تو حیاط خونه من یه آفتاب داغ گیر بیاری و دراز بکشی زیرش قبل از اینکه نم بکشی. میخوام بت بگم ما اگه بخوایم از یه هوای فسقلی هم راضی باشیم همیشه یا خیلی زوده یا خیلی دور. باز اگه زمین زیر پاهامون نمیچرخه که طی طریق کنیم، خوبه اقلکم زمان میگذره میتونیم طی زمان کنیم. مسائل دنیا یا گرون حل میشه، یا به صورت طبیعی. مساله ما ولی هیچ جوره حل نمیشه. تو با زمان و مکانت هی میری جلوتر و من با زمان و مکانم هی بت نزدیک میشم. من بهت میرسم اگه یه جا، یه لحظه واستی. اگه عزم آمریکا نکنی. اگه به خاطر من تبدیل بشی به یه آدم درجا زن که از رویاهاش دست میکشه و غروبا بعد از کار به حسرت رویاهاش آبجو میخوره. ولی اونوقت من میشم اون آدمه که رشد کرد و رسید، تو میشی یه آدم راکد که نه تو نه من نمیتونیم دوستش داشته باشیم. باز خوبه صدسال دیگه هیچ کدوم اینا مهم نیست. مهم اینه که من توی یه روز ابری و خلوت، نشستم برنامه زندگی مو مینویسم. چه اشکالی داره آدما به تموم شدن یک فاصله ی ابدی امید داشته باشن? هرچند شنیدم گاهی آدما از امیدهای نا امید شده میمیرن، ولی ما نمی میریم، مگه نه?
No comments:
Post a Comment