ماندهبودم زیرِ آوار و آتش و گلوله. سرم درد میکرد. از نوکِ موهام خون میچکید. واقعیتش سرم از سرما درد میکرد. پاهام بیحس بود، ولی بازوهایم منقبض شدهیودند؛ اینها یعنی ودکا. بازتابش ولی این بود که پاهام مانده یود زیرِ یک حجمِ سنگین، دستهام داشت کش میآمد به بالا. تمامِ مدّت داشتم به این فکر میکردم که این دستِ کیست که دارد بیرونم میکشد. درد نداشتم، ولی صورتم چین خوردهبود. حسّ قهرمانطوری هم آمدهبود سراغم که نمیدانم از کجا بود. شاید همچین وضعیتی از هر دوطرف قهرمان میسازد. از من، برای اینکه زنده ماندهام؛ از او، برای اینکه دارد اجازه میدهد به زندهماندنم ادامه دهم. یک پلاک هم توی دست و بالم بود. داشتم سعی میکردم همینقدر هوشیار بمانم که بهش بگویم پلاکِ من نیست؛ پلاکِ آقای گوشتفروشِ سرِ خیابان است. چه غصّهای خوردم برایش توی آن هاگیرواگیر. هرچه فکر کردم توی چهجور موقعیتی میتوانیم باشیم نفهمیدم. فقط چشمم را دوختهبودم به باریکهی کمرمق نور، تا غرق نشوم. آخرهاش دیگر به این فکر میکردم که دلم میخواست دستی که دارد بیرون میکشدم، دستِ کی باشد. دوست داشتم دستهای کسی باشد. بعد به جای اسمش صحنهای از پیچوتابخوردنمان توی سرم میآمد. هی تکرار میکردم این دست، دستِ آن تصویر است. این دست، دستِ آن تصویر است. این دست، دستِ آن تصویر است. بیدار که شدم، دوست داشتم به آن تصویر زنگ بزنم؛ ولی چه کسی تابحال به یک تصویر زنگ زده؟
No comments:
Post a Comment