شب را رقتیم توی کوچه پسکوچههای آن شهر کوچکِ ترکیه راه رفتیم و دویدیم و هم را هول دادیم و کف خیابان دراز کشیدیم و با تنها زبان مشترکمان حرف زدیم و یادش بخیر چقدر خندیدیم. آنجا که کلی سرپایینی را دویدیم و حالا بعد از دوساعت دویدن و شیطنت، باید سربالاییها را برمیگشتیم و من داشتم برایت کانسپت "دگمهی گوه خوردمش کجاست" را توضیح میدادم و تو فقط میخندیدی و داد میزدی "سریسلی، ور'ز دا باتم؟" و بعد من را گرفتی و چرخاندی که یو آر دا باتم و کمی بیشتر فکر کردی و داد زدی که یور آر دا پرابلم و باز چرخیدیم و خنیددیم. ذهنم فلاشبک میزند به آن شبِ جادویی. بعد از روزها آفتاب گرفتن و شبها جلوی بار نشستن و توی بادِ بلند شده از دریا نوشیدن، یخمان شکست و آمدی نشستی کنارم و حرف زدیم. پرسیدی تا کی بیدارم و گفتم من آدمِ شبم و تا پنج صبح نخواهم خوابید. با آن صدای افسونگر و آن چشمهای عجیبت گفتی باور نمیکنم. قرار شد خودت هم بیدار بمانی تا ببینی. مست بودم و خوابآلود. سرم را گذاشتم لبهی کاناپهی توی محوطه. سرم را با دستهات نگه داشتی و داد زدی "نووووو". و بعد برای اینکه نخوابم پیشنهاد شبگردی دادم و تو بعدها گفتی آن شب انگار دوباره بچه شدهبودی. عرقکرده و خسته برگشتیم هتل و روی آب سنگ پراندیم و لبهی اسکله تایتانیکبازی کردیم و بعد دراز کشیدیم توی آن آلاچیقهای آبی و نرم و همهچیز از بوی آغوش تو و بوسهای که از من گرفتی شروع شد.
آن ساعت آخرین، آن چمدان به دستِ من و غم به چشمهای تو، آن وعدهی دیدار دوبارهی آگوست، آن آغوشها و بوسهی پربغض؛ یادت هست؟ آن "اسچارتز" و خندهها؟ آن بوسهای که قبل از سوار شدن برایت فرستادم و تو کسل و دمغ توی طبقهی دوم تکیه دادهبودی به نردههای راهپله و با بوسهای خداحافظ پسین را جواب دادی؟
چیزی به آگوستِ زیبا نمانده و من شاید نتوانم به دیدارت بیایم. ولی اگر بشود؛ اگر بشود.
No comments:
Post a Comment