27 January 2015

لیست پرینت‌ها را نوشته‌ام گذاشته‌ام کنار دستم. سیگارم را خاموش می‌کنم، اتاق را از شلختگی‌اش درمی‍‌آورم، و حس می‌کنم همه‌ی این کارها هیچ دلیلی ندارد. بعد دفترچه‌ی مخصوصِ روزهای بی‌انگیزگی را باز می‌کنم و به تمام کارهایی که لیست‌شان کرده‌ام تا از سرِ سرخوشی انجام‌شان بدهم نگاهی می‌اندازم. هیچ‌چیز در من بیدار نمی‌شود. دفترچه را می‌بندم. زنگ می‌زنم به آ تا تماسِ اجباری خبر گرفتن ازش را از سرم باز کنم. روی یک کاغذِ سبز می‌نویسم "سیلویا پلات" تا وقتی با میم رفتیم سینما، بعدش بپیچیم برویم کتاب‌فروشی امام. توی سرم هیچ فکری نیست. زنگ می‌زنم به میم و قرار ملبورن‌بینی را کنسل می‌کنم. دوباره می‌نشینم پشت میز و لیست آهنگ‌ها را بالا پایین می‌کنم. نه، باز هم هیچ‌چیزی نیست که کمی سرِ حالم بیاورد. بلند می‌شوم و روی "پیاده‌رویِ چاهارِ عصر" خط می‌کشم. حالا هم قرار است بروم دمنوش آویشن بخورم، به این فکر کنم که زندگی‌م چقدر از سرزندگی و سر و صدا خالی‌ست. می‌دانید، حس می‌کنم این اتفاق زمانی توی زندگیِ یک زن می‌افتد، که رابطه‌اش هیجان و مزه‌اش را از دست داده باشد، مردهای دیگر گاه‌وقتی هیجانی بیاورند، و زن، آخ که زن، دلتنگِ آن شخصی باشد که روح‌ش توی تمام تار و پود زندگیِ زن خوابیده‌باشد؛ لابلای چین‌های کنار چشم‌هاش، کنار تصویرش توی آینه، توی لرزش دست‌هاش به وقت دلتنگی، توی آن لحظه‌ای که قهوه را می‌ریزد توی فنجان‌اش و تکیه می‌دهد به کابینت و چشم‌هاش را به جای نامعلومی می‌دوزد و درست توی آن لحظه، غمی از پشت زن تیر می‌کشد و می‌رود و ما نمی‌بینیم. روحِ مرد خفته‌باشد توی آن لحظه‌ای که زن خیره می‌ماند به کمد لباس‌ها و فکر می‌کند که لابد گذر سال‌ها، روی چهره‌ی مرد هم خطوطی گذاشته‌است، همان‌طور که خطّ تایی روی لباس‌ها. کاش او هم پا‌به‌پای زن پیر بشود، تا کمی، کمی این دنیا ملموس‌تر شود. آن مرد، آخ آن مرد، حتا توی بوی تن زن هم دراز کشیده‌است. 
آن‌وقت مردهای دیگر می‌آیند، عاشقی می‌کنند، دل می‌بندند، لمس می‌کنند، راه می‌روند، می‌بینند، نفس‌نفس می‌زنند، و زن، روزی، به‌شان می‌گوید خداحافظ. می‌چرخد، رو به باد می‌ایستد، نفس عمیق می‌کشد، و سرِ راه گل می‌خرد برای تمام جاهای خالی. بعد می‌نشیند پشت میز، به لیست پرینت‌ها نگاه می‌کند، و غمی جاافتاده از پشت پلک‌هاش می‌گذرد.

No comments:

Post a Comment